close
تبلیغات در اینترنت
دوازده امام

دوازده امام

... او که جمعه مي آيد

براي آمدنت دير مي شود، برگرد

زمان ز پرسه زدن سير مي شود، برگرد

در انتظار تو با کوله باري از وحشت

زمين دوباره زمين گير مي شود، برگرد

براي روشني چشم آسمان، خورشيد

ميان چشم تو تکثير مي شود، برگرد

هميشه جاي تو در لحظه هايمان خاليست

غروب جمعه که دلگير مي شود، برگرد

و جمعه اي که بيايي، تمام عرش خدا

به سمت خاک سرازير مي شود، برگرد


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:54توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 291

خسته ام من ، خسته از خود ، خسته از این انتظار

بی صدا ، بی نگاه می روم بسوی موج های بی قرار التهاب تو

می روم ، می گذرم از این کرانه ی کبود

می دوم ، می رسم به ابرهای خیس آسمان پاک

دل نبسته ام به ساحل خموش

نه .. من دل نبسته ام به ریگزار داغ

دلگیرم از هر طلوع و هر غروب

دلتنگم از سفرهای ناتموم

آسوده از هرچه خاک و خاکی است

آسوده ی هر خروش و فغانی ...

چشمانم به راهت و دستانم بی تاب نوازشت

بی تو من یخ زده در پاییزم

   تنها این تو می دانی هجوم عشق را

و تو می فهمی صدای اشک را

بی تو من در همه ی شهر غریب و تنهام ...

پ ن : خسته ام من ، خسته از خود ، خسته  از این انتظار 

چه بگویم  جز  (( يارب الحسين بحق الحسين اشف صدر الحسين بظهور الحجه))


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:48توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 313

بــــعد دیـــــدار رخ تــــــو، آرزویـــــی مـــــن نــــــدارم

http://i19.tinypic.com/8bsiscy.jpg


دســت خــالی، پــای خــــسته،رهـــسپار کـوی یارم

یــــــک نـــــیستان نـــالـهدر دل، از غــم هــجر نـگارم

درد بــــی درمــــان مـا رانـــام زیــــبای تــــــو درمــان

موج دســـــتانی شــــکسته،بــــاز هم در انـــــتظارم

صحبت از چاه است و یوسف، از دوچشم کور یعقوب

از هـــمان خــــــال ســـیاه واز هــــــمه دار و نــدارم

از دو چــــشم زخــــمیمــَـــه، تا تـــن تبدار خورشید

در پــــی تــــو دل شــــکسته،رس به داد قـــلب زارم

آســـمانم بــی ســـتاره،روزهـــایم چـــون شب تــار

از غــــم هـــجرانت آقـــا،دوســت دارم خـــون بـبارم

دوســـت دارم تــــــا بـــبینمچـــــــهره نــــــورانیت را

بــــعد دیـــــدار رختــــــو، آرزویـــــی مـــــن نــــــدارم

حسين سنگري


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:47توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 287

مرا از خود دور مکن که به تو امیدوارم

دستم بر صفحه می لغزد دلم می خواهد بنگارم آنچه را که بین من و تو را فاصله انداخت

سالهاست که مدعیم که من منتظرم و چه شب ها و صبح ها که تو را نخواندم می دانم

که بی صبری است که از هجر ناله بزنم ولی نازنینم من که عمر نوح ندارم یکبار هم گفته ام

چه می شود که فصل انتظار تو در زمان من سر آید

من می ترسم که زمانم سرآید و هجرت پایان نیابد

من آنچنان خوب نیستم که هم اکنون هم تو را ببینم امید به روزی دارم که رودر رو بنشینم و

جمالت ببینم

نه ،نه، من شیفته جمال نیستم من شیفته عدل تو ام شیفته کمالات توام

شیفته تمام آنچه که تو را ولیم کرده است

شیفته ام که عدل مولایم امیرالمومنین را در نگاهت ببینم

و رشادت مولایم حسین علیه السلام را در وجودت

شیفته ام که تو را ببینم

من لایق نیستم مدعی هم نیستم ولی من هم بسان آن پیرزن که کلافی برای خرید یوسف آورده بود

همین بی دلی ها را آورده ام،  همین ناصبوری ها را

می دانم که مهربان تر از آنی که مرا رد کنی و جوانمردتر از آنی که مرا بی نصیب بگذاری 

می دانم که من پاک آنچنان که می خواهی نیستم می دانم که سرپا آلوده ام می دانم که رنگ و ریا در

کلامم موج می زند می دانم می دانم که سزاوار دیدارتو نیستم ولی چه کنم

چه کنم که دلخوش دارم به مهربانیت، به  لطفت ، به مردانگیت

مرا از خود دور مکن که به تو امیدوارم ، امیدوارم و دوباره زمزمه می کنم این بار فقط و فقط به خاطر مادر

یابن الحسن روحی فدا متی ترانی و نراک

اللهم عجل لولیک الفرج



+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:46توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 293

آرام جانان


بدل الهام ميگردد که الهامم نمي آيد


نمي دانم چرا آرام جانانم نمي آيد

وليکن قصه ليلي ومجنون سر نمي آيد

نگارم سالها چشم انتظار ديدنت بودم

ز بهر ديدن تو چشم هايم را نمي بندم

ز شوق ديدنت خوابي به چشم من نمي آيد

هزاران بار مردم من وليکن زنده کردي باز

بدان اينکار جز ناز تو از کس بر نمي آيد

چو ماه اندر دل چاهي و خورشيدي به پشت ابر

که دستم کوته از هر دو و کاري بر نمي آيد

گلستان دل من سوخت از داغ فراق تو

بجز شعله دگر چيزي برون از قلب بيمارم نمي آيد

بدان آخر در اين دنيا نباشد بين ما وصلي

رسي وقتي کنارمن که سودي بر نمي آيد

بدان تنها تر از تنها ميان کوچه ميميرم

ولي آهي دگر از سينه ام بيرون نمي آيد

اللهم عجل لولیک الفرج


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:45توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 271

بــرای آمــدنـت جـــمــعــه‌ای مـعـــیــن کـــن

در اضطراب چه شب‌ها که صبح شان گم شد
چـه روزهـا کــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد

چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید
و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــرای مـــــردم شـد!

چه قــدر شنبـه و یـک شنبـه و دوشنـبه رسید
ولی همـیشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه ‌هـا گم شد

چه هفته‌ها که رسید و چه هفته‌ها که گذشت
شمـارشی کــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد 

و هـفـتـه‌ای که فـقـط ریـشه در گذشتن داشت
بـرای شعـله کـشیـدن بـه خـویـش هـیـزم شد

نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هیـچ روز دگر
در انتــظار تـو قـلـبـی پـــر از تـلاطـــــم شد !؟

کـــدام جــمـعـه‌ مـــوعـــود می‌زنـی لـبـخـنـد
بـه این جـهـان کـه پـر از قـحطی تبسم شد؟

بــرای آمــدنـت جـــمــعــه‌ای مـعـــیــن کـــن
کـه هـفتـه‌ها همـه‌شـان خـالی از تـرنـم شد


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:44توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 281

ز هجر یار تا کی داغداری؟

منم سرگشته حیرانت ای دوست

کنم یکباره جان قربانت ای دوست

تنی نا ساز از شوق وصل کویت

دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده

میان شعله¬ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت

وجودم را ز غم ویرانه کرده

من آن آواره بشکسته حالم

ز هجرانت بُتا رو به زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها

پریشان گشته شد یکباره حالم

زِ هَر سر بر سر سجاده کردم

دعایی بهر آن دلداده کردم

ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست

زبان از یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟

ز هجر یار تا کی داغداری؟

بگو تا کی ز شوق روی لیلی

تو مجنون پریشان روزگاری؟

پریشانم، پریشان روزگارم

من آن سرگشته ی هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت

درون سینه آسایش ندارم

ز هجرت روز و شب فریاد دارم

ز بیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه خود

هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازنینم بی وفایی؟

دمادم با دل من در جفایی

چرا آشفته کردی روزگارم

عزیزم دارد این دل هم خدایی


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:43توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 367

وقتی غروب جمعه رسد بی تو آفتاب

........غروب جمعه بی تو..........


دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است


کی عید می رسد که تکانی دهم به خویش

هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است


شب ها به دور شمع کسی چرخ می خورد

پروانه ای که دل به دل یار بسته است


از تو همیشه حرف زدن کار مشکلی ست

در می زنیم وخانه ی گفتار بسته است


باید به دست شعر نمی دادم عشق را

حتی زبان ساده ی اشعار بسته است


وقتی غروب جمعه رسد بی تو آفتاب

انگار بر گلوی خودش دار بسته است


می ترسم آخرش تو نیایی و پر کنند

در شهر : عاشقی زجهان بار بسته است


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:42توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 459

خداوند...

خداوند!

خوب میدانم گام در مسیری نهاده ام که مقصدش با تو نسبتی دارد ...

و هر چند خیال کردم گام هایم به سمت افق بی بازگشت میروند ...

اما این افق و این انتها از بدو حرکت آغازین گام, بازگشت مطلق بوده است

 همچون راه و مسیر همه ی خلق و همه ی عالم که انتهای همه تنها منتهی به مدار توست...

وخداوند...با آنکه برای همگیمان هنگام بدرقه سفری خوش آرزو کرده ای !!!

چرا بعضمان سفر به سلامت میبریم و بازگشتمان شادمان است؟...

و بعضمان اندوه و غم و گریه حاصل سفر ناخوشمان میشود و هیچ از خنده نصیب لبهامان نیست...

میدانم خداوند...میدانم پروردگار...میدانم که شادمانی و خنده ام لبخند جاودان خداوندیت را برمی انگیزد...

و خوب تر میدانم که غم و گریه ام را دوست نمیداری و نمی پسندی ...

پس خداوندم چه نالایقم اگر از بازگشت سفر بندگیم گریه و غم نابندگی سوغات آورده باشم

وبه راستی چه شکری خداوند...چه شکری میشود که بنده ای شادمان و خندان بازگردد به سویت آنگونه که دوست داری ...

خداوند نزدیک تر از...


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:05توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 235

در جستجوی خدا

كوله‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي‌رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست...

 

مسافررفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌جست‌وجو را نخواهد يافت.

ونشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌نخواهدديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

 

مسافررفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌كرده‌ بود...

 

به‌ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله،بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زيرسايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

 

مسافردرخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

 

درخت‌گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافرگفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

 

درخت‌گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، دركوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالادر كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت...

 

دست‌هاي‌مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپيدانكردم‌ و  تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

 

درخت‌گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم ، و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌جاده‌هاست ...

 

اين داستان برداشتي است از فرمايش حضرت علي

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقيق که خدا را شناخته است... 


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:05توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 187

مطالب قبلی

صفحات وبلاگ