close
تبلیغات در اینترنت
خداوند...

دوازده امام

خداوند...

خداوند!

خوب میدانم گام در مسیری نهاده ام که مقصدش با تو نسبتی دارد ...

و هر چند خیال کردم گام هایم به سمت افق بی بازگشت میروند ...

اما این افق و این انتها از بدو حرکت آغازین گام, بازگشت مطلق بوده است

 همچون راه و مسیر همه ی خلق و همه ی عالم که انتهای همه تنها منتهی به مدار توست...

وخداوند...با آنکه برای همگیمان هنگام بدرقه سفری خوش آرزو کرده ای !!!

چرا بعضمان سفر به سلامت میبریم و بازگشتمان شادمان است؟...

و بعضمان اندوه و غم و گریه حاصل سفر ناخوشمان میشود و هیچ از خنده نصیب لبهامان نیست...

میدانم خداوند...میدانم پروردگار...میدانم که شادمانی و خنده ام لبخند جاودان خداوندیت را برمی انگیزد...

و خوب تر میدانم که غم و گریه ام را دوست نمیداری و نمی پسندی ...

پس خداوندم چه نالایقم اگر از بازگشت سفر بندگیم گریه و غم نابندگی سوغات آورده باشم

وبه راستی چه شکری خداوند...چه شکری میشود که بنده ای شادمان و خندان بازگردد به سویت آنگونه که دوست داری ...

خداوند نزدیک تر از...


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:05توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 277

مطالب قبلی

صفحات وبلاگ