close
تبلیغات در اینترنت
در جستجوی خدا

دوازده امام

در جستجوی خدا

كوله‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي‌رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست...

 

مسافررفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌جست‌وجو را نخواهد يافت.

ونشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌نخواهدديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

 

مسافررفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌كرده‌ بود...

 

به‌ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله،بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زيرسايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

 

مسافردرخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

 

درخت‌گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافرگفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

 

درخت‌گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، دركوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالادر كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت...

 

دست‌هاي‌مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپيدانكردم‌ و  تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

 

درخت‌گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم ، و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌جاده‌هاست ...

 

اين داستان برداشتي است از فرمايش حضرت علي

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقيق که خدا را شناخته است... 


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:05توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 231

مطالب قبلی

صفحات وبلاگ