close
تبلیغات در اینترنت
اشعار

دوازده امام

بــــعد دیـــــدار رخ تــــــو، آرزویـــــی مـــــن نــــــدارم

http://i19.tinypic.com/8bsiscy.jpg


دســت خــالی، پــای خــــسته،رهـــسپار کـوی یارم

یــــــک نـــــیستان نـــالـهدر دل، از غــم هــجر نـگارم

درد بــــی درمــــان مـا رانـــام زیــــبای تــــــو درمــان

موج دســـــتانی شــــکسته،بــــاز هم در انـــــتظارم

صحبت از چاه است و یوسف، از دوچشم کور یعقوب

از هـــمان خــــــال ســـیاه واز هــــــمه دار و نــدارم

از دو چــــشم زخــــمیمــَـــه، تا تـــن تبدار خورشید

در پــــی تــــو دل شــــکسته،رس به داد قـــلب زارم

آســـمانم بــی ســـتاره،روزهـــایم چـــون شب تــار

از غــــم هـــجرانت آقـــا،دوســت دارم خـــون بـبارم

دوســـت دارم تــــــا بـــبینمچـــــــهره نــــــورانیت را

بــــعد دیـــــدار رختــــــو، آرزویـــــی مـــــن نــــــدارم

حسين سنگري


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:47توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 332

آرام جانان


بدل الهام ميگردد که الهامم نمي آيد


نمي دانم چرا آرام جانانم نمي آيد

وليکن قصه ليلي ومجنون سر نمي آيد

نگارم سالها چشم انتظار ديدنت بودم

ز بهر ديدن تو چشم هايم را نمي بندم

ز شوق ديدنت خوابي به چشم من نمي آيد

هزاران بار مردم من وليکن زنده کردي باز

بدان اينکار جز ناز تو از کس بر نمي آيد

چو ماه اندر دل چاهي و خورشيدي به پشت ابر

که دستم کوته از هر دو و کاري بر نمي آيد

گلستان دل من سوخت از داغ فراق تو

بجز شعله دگر چيزي برون از قلب بيمارم نمي آيد

بدان آخر در اين دنيا نباشد بين ما وصلي

رسي وقتي کنارمن که سودي بر نمي آيد

بدان تنها تر از تنها ميان کوچه ميميرم

ولي آهي دگر از سينه ام بيرون نمي آيد

اللهم عجل لولیک الفرج


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:45توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 319

بــرای آمــدنـت جـــمــعــه‌ای مـعـــیــن کـــن

در اضطراب چه شب‌ها که صبح شان گم شد
چـه روزهـا کــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد

چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید
و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــرای مـــــردم شـد!

چه قــدر شنبـه و یـک شنبـه و دوشنـبه رسید
ولی همـیشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه ‌هـا گم شد

چه هفته‌ها که رسید و چه هفته‌ها که گذشت
شمـارشی کــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد 

و هـفـتـه‌ای که فـقـط ریـشه در گذشتن داشت
بـرای شعـله کـشیـدن بـه خـویـش هـیـزم شد

نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هیـچ روز دگر
در انتــظار تـو قـلـبـی پـــر از تـلاطـــــم شد !؟

کـــدام جــمـعـه‌ مـــوعـــود می‌زنـی لـبـخـنـد
بـه این جـهـان کـه پـر از قـحطی تبسم شد؟

بــرای آمــدنـت جـــمــعــه‌ای مـعـــیــن کـــن
کـه هـفتـه‌ها همـه‌شـان خـالی از تـرنـم شد


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:44توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 331

ز هجر یار تا کی داغداری؟

منم سرگشته حیرانت ای دوست

کنم یکباره جان قربانت ای دوست

تنی نا ساز از شوق وصل کویت

دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده

میان شعله¬ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت

وجودم را ز غم ویرانه کرده

من آن آواره بشکسته حالم

ز هجرانت بُتا رو به زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها

پریشان گشته شد یکباره حالم

زِ هَر سر بر سر سجاده کردم

دعایی بهر آن دلداده کردم

ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست

زبان از یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟

ز هجر یار تا کی داغداری؟

بگو تا کی ز شوق روی لیلی

تو مجنون پریشان روزگاری؟

پریشانم، پریشان روزگارم

من آن سرگشته ی هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت

درون سینه آسایش ندارم

ز هجرت روز و شب فریاد دارم

ز بیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه خود

هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازنینم بی وفایی؟

دمادم با دل من در جفایی

چرا آشفته کردی روزگارم

عزیزم دارد این دل هم خدایی


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:43توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 414

وقتی غروب جمعه رسد بی تو آفتاب

........غروب جمعه بی تو..........


دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است


کی عید می رسد که تکانی دهم به خویش

هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است


شب ها به دور شمع کسی چرخ می خورد

پروانه ای که دل به دل یار بسته است


از تو همیشه حرف زدن کار مشکلی ست

در می زنیم وخانه ی گفتار بسته است


باید به دست شعر نمی دادم عشق را

حتی زبان ساده ی اشعار بسته است


وقتی غروب جمعه رسد بی تو آفتاب

انگار بر گلوی خودش دار بسته است


می ترسم آخرش تو نیایی و پر کنند

در شهر : عاشقی زجهان بار بسته است


+ نوشته شده درپنجشنبه 27 خرداد 1389ساعت 2:42توسط حمیدرضا | | تعداد بازدید : 502

مطالب قبلی

صفحات وبلاگ